سيد حسن آصف آگاه

177

سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)

برآيد همه كامهء ديوِ خشم * از آن تُرك بىرحمتِ تنگ چشم بدانگه بيايد سپاهى ز روم * بدانديش و بدفعل و ناپاك و شوم ابا جامهء سرخ و با سرخ زين * يكايك به كردارِ ديوِ لعين چو هنگام ايشان بُوَد در جهان * پديد آيد از چندگونه نشان زمينِ خراسان ز نمّ و بخار * شود چون شب داج تاريك و تار شود عالم از باد تاريك فام * همان آب روشن شود تيره فام بسى اوفتد در زمين بوم‌وبرز * كه ويرانى آرد به هر حدومرز شود چيره بر خلق آزونياز * فزونى بُوَد رنج و درد و گداز بدان وقت هرمزد نيرو كند * و ناهيد با زير خويش افكند برانند با يكدگر ترك و روم * درافتند درهم چو بادِ سُموم هميدون بيايند قوم عرب * برانگيخته شرّ و شور و شَغَب تَلّى كشته گردد ز هردو گروه * ز كشته به هر مرزْ بَر كوه كوه ز بس گونه‌گونه درفشان درفش * جهانى شده سرخ و زرد و بنفش شود مرز ايران سراسر تباه * ز ترك و ز تازى و رومى سپاه همه آذران زى به دشخوارگر * برند اندر آن روزگار بتر به دشوارى از جايگه بر گرند * مر آن را به دشوارگر آورند بيارند آذرگُشَسْپِ 11 گُزين * به چيچَست 12 گرمابْ ، مردانِ دين نشينند در غار كوه و كمر * نماند كسى در به دُشْخوارگَر نيارد پدر ياد فرزندِ خويش * از آن رنج‌وسختى كه آيد به پيش چنين گفت زرتشتِ پاكيزه راى * از آن پس كه ناليد پيش خداى كه گر عمر اين قوم نبوَد دراز * بيفتند بارى به گرم و گداز نورزند بيهوده بارى گناه * ندارند ديوان خود را سياه ز كوتاهى عمرشان باك نيست * كجا مرگ با زندگانى يكيست دگرباره گفت اى خداوند پاك * چگونه برآيد بَدان را هلاك چو آيد بر ايشان زمانه به سر * چو بينند از اوّل نشان ضرر چگونه بود اخترِ كارشان * كجا بشكند تيرِ بازارشان چنين پاسخ آورد پروردگار * به زرتشت پيغمبرِ روزگار